خیاطی

                 خیاطی

کاری نداشتند جز اینکه سر کوچه و پشت موتور توی ده بچرخن. مردم هم کم کم از دستشون عاصی شده بودن. یه روز روستا باهاشون صحبت کرد. یکیشون دیپلم خیاطی داشت.

-پس چرا کاری نمی کنی؟

-پول ندارم- چرخ می خواد، مغازه می خواد- کسی رو توی بازار نمی شناسم- کی لباسامو میخره؟ و…

حاج آقا گفت: خدا روزی رسونه. از تو حرکت از خدا برکت. نمی شه که بیکار بشینین!

قرار شد هرکدومشون یه کم پول بذارن وسط باهاش چرخ و میز و پارچه و… بخرن. پارکینگ خونه یکیشون هم شد کارگاه.

حاج آقا هم توی مسجد گفت: از این به بعد همه پیراهن و شلوارشون رو از این جوونا بخرن. کم کم از روستاهای اطراف هم سفارش گرفتن و کارشون رو توسعه دادن.

حالا نصف روستا دارن دوخت و دوز می کنن.بغل


حمایت از کالای ایرانی منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

سایت رسمی هنرستان مردانی ۱۲ طرفداران Gipsy Kings بلاگ ایران اجناس فوق العاده علم و دین دانلود آهنگ